تبليغاتX
تپش ثانیه ها

 

همیشه وقتی برای مرصاد (خواهرزاده ی 3 ساله ی گلم) اتفاقی می افته که به نظرش جالبه وقتی وارد خونه میشه به سرعت نور کفشهاشو در میاره که برامون تعریف کنه که چی شده.... یکی از همین روزها  با همه سعی اش ، با همه غلط گفتناش تلاش میکنه که عجیب بودن چیزی که دیده رو برام تعریف کنه: میگه: خاله محبوب مامانم برام کاکائو گرفته بود پر از کرم بود ....!!! اول فکرم می کنم باز این خواهر جونم  چه نفشه ای کشیده بوده که مرصاد از این خوراکی ها نخوره...؟!!

اما وقتی خواهرمو میبینم میگه: دیروز وقتی رفته بوده برای مرصاد کاکائو بخره با ابنکه تاریخ تولید و انقضا درست بوده و پروانه ساخت و مهر استاندار داشته اما بسته ی کاکائو که باز کردن دیدن پر از کرمهای زنده ای بوده که برای خودشون تو بسته ای کاکائو جشن به پا کرده بودن... خواهرم از یک طرف خوشحال بود که دیگه مرصاد یقین پیداکرده که حرفهای ما  که بهش میگیم وقتی پفک ،چیپس، کاکائو و... بخوری دندونات کرم میزاره و دهنت زخم میشه راست از آب دراومده از یه طرف ناراحت که فقط مهرهای استاندارد و پروانه های ساخت و تولید کالاهای ما چه خوراکی چه غیر خوراکی بیشتر یه جور سنبل کاریه و برای اینکه دلمون فقط خوش باشه که داریم در قبال پولمون یه کالای سالم تحویل میگیریم....

نمیدونم چقدر سلامت ما مردم برای مسئولینمون اهمیت داره که این طور اتفاقات رو نه کم دیدیم نه شنیدیم.... به امید روزی که حرفمون با عملمون جور در بیاد.....

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 15:48 |
+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 23:31 |

 

 

 

عید رمضان لحظه پر شکوهی است که مومنان پس از خدایی شدن در ماه خدا به فطرت الهی شان باز می گردند ، بازگشت به لحظه آغازینی که هنوز سیاهی گناه رنگ بر آینه دلشان نپاشیده بود و لزره های هولناک فرو افتادن در تباهی ، قلبشان را صد پاره نکرده بود. مومن روزه دار پس از یک ماه استشمام عطر الهی در ماه خدا، سیرتش بر صورتی دیگر آراسته می شود و در هیات صورت نخستین لحظه آفرینش ، تکانی دوباره می یابد . از این سبب ، جشن رمضان جشن پاک شدن از سیاهی گناهان ، جشن بازگشت دوباره آدمی به لحظه آغازین تولد ، جشن فراروی از خود و توجه به قدسیت عالم وجود و بالاخره جشن بازگشت به فطرت راستین است. رمضان  عیدش دو گاه شریف است ،اما گاه شریف دیگری این دو را به م میدوزد، گاهی که قدر و منزلتش همچن منزلت شب هی قدر است و شب زنده داری اش برابر با احیای شب های قدر. آن گاه شریف شب عید فطر است که دالان گذر از رمضان به عید رمضان است.

قسمتی از سخنان حضرت علی در یکی از خطبه های نماز عید فطر:« ای بندگان خدا ، کمترین چیزی که به زنان و مردان روزه دار داده می شود این است که فرشته ای در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا می دهد و می گوید:« هان!بشارتتان باد ای بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه بقیه ایام را بگذرانید.»»  

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 14:29 |

بعد 15 دقیقه تاخیر وارد کلاس میشه ، این ترم درس ساختمانات گسسته رو با ابن استاد داریم. یک بار شرح حال یکی از کلاسهای این استاد محترم رو تو یه پست تحت عنوان تکنیک جادویی آسان گیری را جدی بگیرید.  (یکم دی ماه ۱۳۸۵)براتون گفته بودم... جلسه دومه که با این استاد محترم کلاس داریم و قراره روش های اثبات رو درس بده و به تبع ما هم یاد بگیریم!اولین روش اثبات که اثبات به کمک استقراء ریاضی است رو توضیح میده ، همه خیالمون راحت میشه که اصل مطلب چیزی غیر اون چه که تو جبر و احتمال سال سوم دبیرستان خونده بودبم نیست ... بعد توضیح مثال حل میکنه:

اولین مثال: دو مرحله از استقراء که همه میتونن بنویسن رو با یکم توضیح بی ربط می نویسه و مرحله آخر رو هیچکی نمی دونه چه جوری مینویسه  ، یه دفعه نتیجه میگیره پس بنا بر فرض استقراء حکم بر قرار است ( هیچ کس هیچی نمیگه چون فکر کنم مه از دبیرستان بلدیم)

دومین مثال: بازم یه عبارت ریاضی که درستی اون باید ثابت شه... صورت مساله رو می نویسه و میشینه رو صندلی و منتظر که بچه ها حل کنن... شروع میکنم به نوشتن و بعدش هم طبق معمول با درسا چک میکنم و یه قسمت هایش رو با هم می نویسیم... استاد هم چنان نشسته و به ما نگاه می کنه ، بعد چند دقیقه میگه: خوب همه حل کردین؟....شروع میکنه به حل کردن ، مرحله یک و دو رو طبق معمول مینویسه ، مرحله بعدی که اصلی ترین مرحله ی سعی می کنه بنویسه ولی نمی دونه چرا درست در نمیاد... حرفهایی که ما نمیفهمیم(یعنی درسش رو نخوندیم) توضیح میده ،اصلا نیاز به محور اعداد و همسایگی و خیلی چیزیای دیگه نیست ولی او سعی میکنه از این راه ها کمک بگیره، یه چیز هایی در این رابطه مینویسه ، ما هم خوب چیزی نمیگیم ،کم کم سر و صدا بچه ها در میاد ، ببچه ها سعی میکنن بهش بگن این راه ها لازم نیست ولی او گوشش به این حرف ها بدهکار نیست...

15 دقیقه میگذره... تو قیافه اش میشه آشفتگی رو دید بعد میگه این راه هیچی، از اصل ارشمیدس استفاده میکنیم...

  همه مشغول این میشیم که تو اطلاعات ذهنمون اصل ارشمیدس رو سرچ کنیم تا یادمون بیاد ، چیه؟ بعدش هم ربطش با استقراء ریاضی... من که یادم نیومد ربطش با استقرا چیه؟... بازم داره بلند بلند فکر میکنه و توضیح میده و کم کم از این که این همه وقت برای حل مساله ای به این سادگی گذاشته بچه ها با هم پچ پچ میکنن ... بازم سعی میکنیم بهش بگیم بابا این کارا لازم نیست...کم کم بی خیال اصل ارشمیدس میشه و میگه تو ریاضی دو تا اثبات به روش استقرا است: قوی و ضعیف باید برای حل این مساله از استقرا قوی استفاده کرد! ( خیلی دیگه بی ربط) موندم چه جوری  واحد ها سنگین ریاضی مهندسی رو پاس کرده... شروع میکنه اول استقرا قوی رو در س دادن بعد هم سعی میکنه حل کنه ولی به نتیجه نمیرسه... چون هیچ کدوم از این راه ها ، راه حل مساله ما نیست...بعد 45 دقیقه در حالی که میشه غیرآشفتگی عصبانیتم تو چهراه ش دید میگه این مثال به عنوان تمرین برای شما تو خونه حل کنین!!ما همه متعجب که ای استاد محترم ما 45 دقیقه پیش حل کردیم ...!!!

مثال3: بعد اون مثال یه مثال ساده تر میگه ، بازم یادمه عین این سوال رو سال سوم داشتیم ، شروع میکنه به حل کردن که بازم یه جا گیر کرده که مریم میگه: استار اگه فاکتور نگیریم خیلی راحت تر حل میشه و همین طورم میشه  ... خدا رو شکر میکنم که مریم به دادمون رسید و الا روز از نو روزی از نو...

منظورم از گفتن این خاطره خدایی نکرده زیر سوال بردن رفتار استاد نیست...نه ... منظورم اینه که تو حل مشکلات روزمره زندگی هم با ساده نگاه کردن و بزرگ ندیدن مشکلات خیلی راحت تر میتونیم مسائل زندگی مون رو حل کنیم، بدون نیاز به پیچوندنشون  والا آخر و عاقبتمون میشه یه عمر رفته با کلی اضطراب و آشفتگی ...بازم میگم تکنین جادویی اسان گیری رو جدی بگیریم...!!!

یادتون باشه:

مهم نیست موضوع مورد برسی شما چقدر پیچیده باشد اگر شما هنر ساده نمایی و ساده نگری و ساده سازی ان موضوع پیچیده را نداشته باشید اصلا نباید گام بعدی را در آموزش و به کار گیری  ان موضوع بردارید چرا که شما در این نقطه با کسی که از ان موضوع چیزی نمی داند فرقی ندارید.

هیچ وقت از یاد نبرید که خالق هستی این دنیا را فقط برای دانشمندان و عاقلان خلق نکرده است و افراد عامی و عادی و معمولی هم این حق را دارند که از همین دنیای یه ظاهر پیچیده به سهم خود و به روش خود حظ ببرند و بهره جویند. به همین خاطر برای بسیاری از مشکلات به ظاهر لا ینحل و پیچیده خیلی وقتها بد نیست به سراغ زندگی آدم های معمولی بزویم و ببینیم آن ها چطور با این مشکل کنار آمده اند . از سادگی و راحتی و از همه مهمتر کارایی و اثر بخشی جوابهای آن ها حتما حیرت زده خواهیم شد.»

      

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 0:0 |

دو روز پشت سر هم تماس میگیرم تا بتونم برای پدر یه نوبت بگیرم. بعد دوروز منشی لطف میکنن و میگن ساعت 7:30 بیاین بین مریض بفرستمتون... از ترس اینکه پدر مثل همیشه که می گن طوری نیست و خوب میشم همراهش میرم تا خاطرم جمع باشه...توی مطب دکتر نشستیم و منتظر که نوبتمون شه، یه 10 دقیقه ای که میشینیم یه هو آقایی که روی صندلی نشسته ، به سرعت بلند میشه و در حالی که با دستاش میزنه تو سرش به طرف حیاط میره و پشت سرش خانومش هراسون ... آقای منشی مثل اینکه میشناسش و فوری دنبالش  میره تا ارومش کنه ، از ترس می خوام از رو صندلی بلند شم و برم یه گوشه اما پدر دستشو به نشونه ی اینکه بشینم میزاه روی پام...وقتی آروم میشه و میاد رو صندلی میشینه، بلند ،بلند با خودش صحبت میکنه تا اینکه میره داخل ا تاق دکتر... آقای منشی میگه از بچه های جنگه... خانومی که کنارم نشسته براش دعا میکنه... تو چهره پدر میشه موجی از ناراحتی رو دید) شایدم یاد خاطره های جنگ افتاده)... منم به  این فکر می کنم خانوم این جانباز چه دل بزرگی داره و چه مقامی در نزد خدا... نمی دونم شاید هیچ کدوممون از حکمت خدا با خبر نباشیم ولی اگر 40 سال پیش امثال این آقا وظیفه داشتن از وطنشون دفاع کنن و از ذره ذره وجودشون گذشتن وظیفه من وهم سن و سالام خیلی سنگین تره ....نمی خوام بگم دلم برا خانواده اون آقا سوخت نه به این فکر میکنم که شاید نسل جدید ذره ایی از فداکاری و گذشت این انسانهای بزرگ رو حس نکنن به خاطر همین چیزی به اسم ارزش های انقلاب براشون ناشناخته بمونه... شاید هم کوتاهی از من و هم سن و سال هام نیاشه چون خیلی ها تو جامعه که زمان جنگ بودن یادشون رفته که چطور مردان مرد این سرزمین برای اب و خاک این مملکت جنگیدن، چه برسه به من و امثال من که بخواهیم همیشه یادمون بمونه و از این فداکاری ها غافل نباشیم ، حتی شاید با خیلی از کارهاشون ذهنیت بدی هم در نسل جدید ایجاد کنن چه برسه به اینکه تصویر روشنی از امثال این ایثار ها داشته باشیم... البته یه جا هم خوندم جنگ امروز فرهنگیه ،تو کجای این جنگی؟  شاید وظیفه من و هم سن وسالام در برابر نسل آینده کمتر از اون دوران نباشه...

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 22:42 |