تبليغاتX
تپش ثانیه ها

 

به مریم(خواهرگل و دوست داشتنیم ) میگم : باورم نمیشه ترم 3 تموم شدو... میگه: انقدر زود میگذره که تا به خودت بیای میبینی ترم آخری و باید به فکر پروژه باشی برا من که اینطوری بود... انگار همین دیروز بود که اولین کلاسمون با آمار (30 شهریور)شروع شد و تا این هفته که با کلاس ریاضی تموم شد ... همه سر کلاس نشستن ها و رفت و امدها خیلی زود برامون شد یه خاطره، خاطره هایی شیرین از همه شنبه هایی که با کلاس آمار شروع میشد و ما اخر کلاس نگران از اینکه با این همه فرمول آخر ترم چی کار کنیم...دوشنبه ها و وسه شنبه ها و استادی که واقعا دلسوز بود و دائما بچه ها رو تشویق به تحقیق و پژوهش میکرد... پنج شنبه ها و دیر اومدن های استادی که اطلاعات عمومی خوبی داشت و قبل شروع هر بحثی یه تاریخچه کامل از درس حتی بیشتر از اون درسی که می خواست بده میگفت....جمعه ها و کلاس ساکت فیزیک که نگاه های تند استاد اجازه پچ پچ کردن به کسی رو نمیداد...همه گذشتن و خیلی زود تبدیل به خاطرههایی به یاد ماندنی شدن که با یاد آوری لحظه لحظه ی این روزها احساس خوبی به ادم دست میده... امیدوارم باخوب دادن امتحان های پایان ترم،این ترم خاطره هاش شیرین تر بشه ...برای همه همکلاسی هام آرزوی موفقیت دارم...

پینوشت: هر کدوم از همکلاسیهام که این نوشته رو خوندن دعوت شدن به نوشتن یکی از خاطره های این ترم اگه نخواستین همه بخونن کامنت خصوصی بزارین....

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 22:28 |

زندگی آتشگهی ست همواره،

پابرجا

گربیفروزیش،

رقص شعله اش از بیکران پیداست.

ورنه،

خاموش است و

خاموشی گناه ماست.

 

پینوشت: دوستای گلم که میان و کامنت خصوصی میزارین اگه دیر بهتون جواب دادم معذرت میخوام چون دیگه امتحانام داره شروع میشه و این هفته هم 2 تا میان ترم سخت دارم وقت نمیکنم به همتون سر بزنم...

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 22:38 |

 

هر وقت میرم دانشگاه ،صبح زود ، ظهر ،فرقی نداره هر ساعت از شبانه روز باشه خانوم پیری رو میبینم که با نگاه کردن بهش برای لحظه ای تمام انرژی و شادابی اول صبح رو ازم میگیره ، یه خانوم با چهره مظلوم با یه نگاه مظلوم تر که ایستاده و دستش رو از زیر چادرش آورده بیرون و چند سکه ای کف دستش دیده میشه...

به سر چهار راه که نرسیدم کم کم سر و کله ای بچه های آدامس فروش و فال گیرو واکس زن و از این مدلها پیدا میشه و واقعا نمیدون چرا یه مدتیه تعداد شون  زیاد شده به طوری که اولی رو رد نکردی دومی میاد سراغت مثلا:

یه روز یکیشون میاد جلوم و میگه: خانوم یه آدامس بخر از صبح هیچی کار نکردم...یا یه روز جلوی عابر بانک به حال خودمون منتظر جواب دستگاه ایم که یکیشون میپره بین من و درسا و میگه یه فال بخرین. اول دوتامون از ترس هیچی نمیگیم بعد بهش میگم میخوای من فالتو بگیرم؟ میگه اره. میگم کف دستتو بیار دستشو میده بعد همینطور که با تعجب داره نگام میکنه بهش میگم: اینجا میبینم که نوشته به نفر بعدی که خواستی بگی، یهو نپر جلوش یه وقت خیلی میترسه و سکته میکنه ، تو فالت این و نوشته بود...یه روز دیگه یکیشون از نوع دختر میاد و میگه: یه آدامس بخرین .به درسا میگم دخترونشم رسید.درسا بهش میگه : با پولش میخوای چی کار کنی ؟میگه: می خوام یه گوشتی بخرم ببرم برای مامانم، مریضه... به شوخی میگه: چه پر توقع ما خودمون سالهاست گوشت نخوردیم بعد بهش میگه بابات چی کار میکنه؟: میگه بابام هم مریضه خونست ...بعد در سا میگه: چرا داداشت کار نمیکنه ؟: میگه اون خجالت میکشه !...

خداییش انواع و اقسام رد کردن این بچه ها رو امتحان کردیم (نگید که خوب ازشون بخرین یا بهشون کمک کنید چون یکی دو تا نیستن در ضمن اصلا موافق این طور کمک کردن نیستم .)اما هر روز بیشتر میشن که کمتر نمیشن ... واقعا آدم میمونه قصه ای که سر هم میکنن باید باور کرد یا نه ؟ دلسوزی این جور موقع ها به جاست یا نه؟...اصلا با این اوضاع میشه تشخیص داد کدومشون از مستحق کمکن یا نه؟...

شهر کوچک من قسمتی از کشور پهناورم ایرانه و چهره قسمتی از کشورم رو نشون میده ، امیدوارم مسولین و مدیران و هر آن کس که در آبادانی این کشور سهمی دارند از قدرت تدبیر و مدیریتی لایق پستشون بهره مند بشن تا دیگه هرگز مجبور نباشم هر روز خاطره ی دیدن کودکان فقیر و بی بهره ازحق های مسلمشون  رو در کوچه و خیان شهرم نظاره گر باشم و ...  

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 19:21 |

 

وقتی برای بار اول وبلاگ مرآت رو دیدم خیلی ناراحت شدم برام سخت بود خودمو بزارم جای کسی که بعد گذروندن 2 ترم دانشگاهاخراج شده باشه اونم به دلیل اینکه دینش اسلام نیست... از اون موقع تا حالا هر چی فکر کردم که چرا باید این قانون وجود داشته باشه که کسایی که مذهبشون بهاییه نمیتونن تحصیلات عالیه رو تو ایران  بگذرونن، به نتیجه ای نرسیدم... مگه این طور نیست که ما انتظار داریم هر جای دنیا به دین و مذهبمون احترام بزارن وبه باور های دینیمون توهین نکنن... اگه یه روز همه دانشگاه های دنیا این قانون رو تصویب کنن که هر کی هر جا درس میخونه باید هم دین و آیین مردم همون مملکت باشه اون وقت واقعا  ما حق نداریم به این قانون اعتراض کنیم... یا این طور باشه که در صورتی میتونیم در دانشگاهای خارج تحصیل کنیم که حجابمون رو برداریم ...

واقعا بعضی چیزا فقط به عنوان یه نوشته معتبرا و هیچ معنی در عمل ندارن مثل قانون های زیر:

اصل چهاردهم قانون اساسي: "به حكم آية شريفه «لاينهاكم الله عن‌ الذين لم يقاتلوكم و لم‌يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين» دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند، اين اصل در حق كساني اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطئه و اقدام نكنند."

اصل نوزدهم قانون اساسي: "مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود."

اصل بيستم قانون اساسي: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همة حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند."

اصل سي‌ام قانون اساسي: "دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت ايران تا پايان دورة متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصيلات عالي را تا سرحد خودكفايي كشور بطور رايگان گسترش دهد."

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 22:24 |