تبليغاتX
تپش ثانیه ها

بدون هماهنگی اما هماهنگ

استاد : یادتون باشه حتما دفعه بعد یه امتحان میگیرم

بچه ها: نه استاد ،این چه حرفیه؟زبونتون رو گاز بگیرین،الان که وقت امتحان نیست

استاد : نه هر چه زودتر شروع کنید به خوندن بهتره

بچه ها : اگه وقت کلاس بره برای امتحان از درس عقب میمونیم

استاد : نه ،خیلی طول نمیکشه

خلاصه هر چی گفتیم استاد گفت نه،باید امتحان بگیرم ...ما هم به ظاهر قبول کردیم که باید امتحان بدیم

جلسه بعد:اول کلاس که ظاهرا استاد نمیخواد امتحان بگیره ،هیچ کدوم از بچه ها هم نمیگن که امروز قرار امتحان بوده...

اواسط کلاس

استاد : امروز قرار بوده امتحان بگیریم ؟

بچه ها : نه استاد ،چیزی نگفته بودین.

استاد : دروزغ نگینا؟واقعا چیزی نگفته بودیم؟

بچه ها : نه استاد باور کنید نگفته بودین.

استاد : پس حتما یادتون باشه که جلسه بعد امتحان بگیریم...

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 10:24 |

فاطمه (6 سالشه) : من دوست دارم خلبان بشم ،اینو فقط به مامانم گفتم ،تو هم به کسی نگو...

حتما شنیدین میگن: آرزو بر جوانان عیب نیست ،فکر کنم الان باید بگیم آرزو بر دختر بچه ها عیب نیست.

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 19:7 |

عید فطر مبارک باد

خدایا!بر محمد،و خاندانش درود بفرست،به مانند درودی که بر فرشتگان مقرب فرستادی،و بر او خاندانش درود فرست ،به ماند درودی که بر بندگان صالح خود فرستادی ، وبرتر ار اینها ای پروردگار جهانیان،درودی که برکتش به ما رسد،و سودش ما را دریابد،و دعای ما اجابت گردد،چرا که تو کریمترین و بزرگوارترینی که به او دلسپارند،و کارگزارترین کسی که به او توکل کنند،و بخشنده ترین کسی که از او بخواهند،و تو بر هرچیزی توانایی!

صحیفه سجادیه دعای شماره 45

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 20:2 |

فکر نمیکنم کسی پیدا شه که خاطره ی روزهای کلاس اولش یادش بره ...اکثرا از اون روز به خوبی یاد میکنن حتی اگه اتفاق خوبی نیافتاده باشه...گاهی هم خاطره همون روزاست که انرژی بقیه راه رو فراهم میکنه...یادم نمیره که نه تنها من بلکه همه بچه ها چه ذوق و شوقی داشتیم،فقط یه نفر گریه میکرد و اونم زیاد طول نکشید ...اما حالا از هر بچه ی کوچیکی که میپرسم مدرسه رو دوست داری هیچ کس با قاطعیت نمیگه دلم تنگ شده یا مدرسه رو دوست دارم!

- سر کلاس :بچه ها حتما بعد این سه ماه خیلی دلتون تنگ شده برای مدرسه؟(با اینکه همه بچه های زرنگی هستن )...بعد یکم سکوت عرفانه میگه:نه خانوم اصلا دوست نداریم مدرسه ها باز شه و بقیه یا لبخندی حرفشو تایید میکنن...

- بهش میگم فاطمه خوش به حالت حتما خیلی خوشحالی داری میری پیش دبستانی؟میگه نه؟اصلا دوست ندارم برم مدرسه !...

- بچه ها از مدرسه تعطیل شدن.بهش میگم ببین عمه جوون بچه ها رفتن مدرسه 2سال دیگه تو هم میری ...میگه :من که نمیخوام مدرسه برم!

پینوشت:بعضی ها به نوشته ها من میگن سیاسی!!!...نمردیم معنی سیاسی هم فهمیدیم !

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 14:56 |