امتحان اقتصاد و ماشین حساب
همین که از ماشین پیاده میشم یادم میاد از بابا ماشین حساب نگرفتم ،میگم عیبی نداره مثل امتحان آمار ترم 3 از دانشگاه میگیرم ....
با اعتماد به نفس کامل بدون ماشین حساب نشستم سر جلسه ،دارن برگه ها رو پخش میکنن همه مسولین دانشگاه بسیج شدن تا بتونن برگه های امتحان بچه ها ما رو تقسیم کنن
2 برگ، برگه سوال
4 برگ جدول های مورد نیاز
یه برگ پاسخنامه تستی
یه برگ پاسخنامه تشریحی
یه برگ چرک نویس
هر دانشجویی هم یه برگ ورود به جلسه داره حالا شما بودین با این همه برگه چی کار میکردین...فقط شانس آورده بودم که صندلی کناریم خالی بود و میتونستم برگه ها یی که نمیخوام بزارم اونجا...
یه نگاه به سوالها میکنم میبینم هیچ جور نمیشه، ماشین حساب میخوام...به اولین مراقبی که میبینم میگم میشه به من ماشین حساب بدین،یکم نگام میکنه میگه از کجا بیارم...یکم میگذره یه مراقب دیگه میاد میگم: میشه یه ماشین حساب بدین میگه: والله یکی بود دادیم به بچه ها...
یکم دیگه میگذره میبینم رییس دانشگاه با لبخندی که رو لبشه داره راه میره ،با کمال پرویی میگم میشه بیاین ،
میگم من ماشین حساب نیاوردم میشه به من یه ماشین حساب بدین ،میگه حالا همه رو حل کن بعد از کناریت بگیر ....میبینم نه اینا حالیشون نمیشه من واقعا ماشین حساب میخوام ...
خانوم ایکس ته سالن هست و من تقریبا باید یه حرکت عجیب در بیارم تا متوجه شه باهاش کار دارم...هر طور هست میفهمه دارم صداش میکنم همین طور که داره میاد مراقبی که پشتم بوده میگه چی کار داری به من بگو میگم نه فقط با خانوم ایکس کار دارم...
بالاخره میاد میگم خانوم اگه برام ماشین حساب نیاری میافتم برو زودی برام ماشین حساب بیار... میگه ای خدا بگم خفه ات نکنه ،ای بگم چی نشی چی بشی میگم بعد امتحان میام بهم اینارو بگو برو برام ماشین حساب بیار...بعد چند دقیقه میبین خانوم ایکس داره با دو دستش ماشین حساب رو میاره.... تا ماشین حساب رو میبینم خنده ام میگیره میگم :خانوم من با این همه برگه با این چی کار کنم...چرا رفتی برام چرتکه آوردی ...به عمرم به این اندازه ماشین حساب ندیده بودم ،اندازه دسته صندلیم بود...میگم خانوم ایکس هنوز حرفم تموم نشده میگه: بنویس هیچی نگو همینم به زور پیدا کردم...
انقدر با حال بود وقتی کلید onرو میزدی باید یه چرت میزدی تا صفحه میومد...
+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت
15:25 |