تبليغاتX
تپش ثانیه ها

فردا اول مهر است ،این را  تقویم می گوید، یاد روزهای دانش آموزیم میافتم ،من کلاس اول، مریم (خواهرم)چهارم یا من چهارم و مینا(خواهرم) اول...چه دوست داشتنی بود آن روزها...

اما این روزها فکر نمکینم از حال و هوای آن روزها یعنی مهر چندین و چند سال پیش خبری باشد ،...

راستی شما میدانید چرا بعضی ها روز 30شهریور روی تخته کلاس چند خطی یاد بود مینویسند و البته پایش را هم امضا میکنند و لی تاریخ میزنند 1/7/1388،یعنی دو روز پیش اول مهر بوده ؟

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 23:21 |

نازنین ( خواهر زاده ام ،یک سال و یک ماهه)...وقتی یه گل روی لباسش ببینه با تمام هیجان میگه : گیل داااااااا(یعنی گل داره)

کلا نازنین منو یاد هندی ها میندازه و دوست داره با انجام کارهای عجیب جلب توجه کنه... مثلا چیزهای سنگین رو همیشه دوست داره بلند کنه و وقتی موفق به انجام این کار میشه برای خودش دست میزنه...یا استعداد عجیبی در کور کردن خودش و بقیه داره میبینی ساکت نشسته یهو انگشتش رو میکنه تو چشمش و صداش در میاد یا هر موقع خواب بودین و به طور غافلگیرانه انگشت کسی رفت تو چشمتون بدونین نازنینه...

یا داره بازی میکنه میبینی صداش در اومد میری ببینی چی شده میبینی موهاش تو دستش و داره میکشه ...کلا بچه با حالیه همه چیز رو میخواد تجربه کنه...

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 0:35 |

 

اصلا خوب نیست بعد از چندین بار امتحان دادن هنوز بلد نباشی شماره صندلیت رو پیدا کنی،چه برسه به چندین ترم امتحان دادن...

جالب اینه که از اول تا آخر سالن رو میگردن تا صندلیشون رو پیدا کنن وتازه میفهمنن صندلیشون در یکی از کلاسهاست...بعضی هاشون با اعتماد به نفس تمام میان به شماره صندلی کسایی که نشستن هم نگاهی میندازن...

واصلا خوب نیست که بدون کارت ورود به جلسه بیای سر امتحان و مسول آموزش رو مجبور کنی با اما و اگر اجازه بده بیای سر جلسه...وبدتر سر و صدایی که از ورود با تاخیر شما نسیب کسایی میشه که سر جلسه نشستن ....

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 18:35 |

صحنه ی اول

همیشه دیدن همکلاسیهام برام لذت بخش بوده مخصوصا وقتی از همکلاسیهای دوران دبستانم باشه(نکته رو گرفتی 50 سالمه)...

اینبار دوقلوها رو میبینم...البته یکی از قلها...

 ازقبل میدونستم ازدواج کرده...حالش رو میپرسم ...چیز بدی نمیشنوم ...

از بقیه همکلاسیهام ازش میپرسم...اسم چند تا رو میگه  که ازدواج کردن ...میگه: تو چی شوهر نکردی ...میگم: نه من جسارت و جرات شما رو ندارم ...هیچی نمیگه فقط میگه: منم جدا شدم...

شوکه شدم با خودم میگم :دختر با خودت چی کار کردی  که تو این سن هم ازدواج کردی هم طلاق گرفتی...همه ی انرژی که از دیدنش گرفتم یا این حرفش ازم میگیره...

 صحنه ی دوم

اتفاقی یکی از همکلاسیهای خواهرم رو میبینم ...نشناختمش ...تا اینکه خودش اومد جلو  و سلام کرد...

به مریم (خواهرم) میگم چقدر شکسته شده ...چرا این شکلی شده...میگه آخه طلاق گرفته ...از وقتی طلاق گرفته این طوری شده...

چرا آمار طلاقمون هر روز بیشتر میشه ؟پس کجان این همه کارشناس و مشاور و روانشناس که جوونها رو بیدار کنن ...کجاست قانونی که از منه دختر دفاع کنه ...کجاست مردی که بگه مسلمانه و احترامی که دین بهش گفته برای زن قائل باشه...

دیگه نمیخوام کسی از همکلاسیها یا دوستای قدیمم رو ببینم ...همون بهتر که نبینم وفکر کنم همشون مثل قدیم خوشبختن...

نمیگم اگه طلاق باشه و کسی طلاق بگیره نمیتونه خوشبخت باشه ...حرفم چیزه دیگه است...

+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 23:33 |

 این روزها که مامان من و مامان زینب(برادرزاده ام) نیست و سخت کارهای خونه وآماده کردن افطار و سحر و در کنارش اماده شدن برای امتحانات بر من سنگینی میکنه به این فکر میکنم که بهشت هم برای زیر پای مادران کمه ...

 این را اضافه کنم که چند روزی که بیمارستان مخصوص زنان میرفتم و انواع دردها را میدیدم و خانومهایی که در اتاق زایمان مرگ را جلوی چشمانشان میبینند و مردها پشت در، فقط چشم انتظارند تا کودکشان را ببینند به این فکر میکنم که خداوند چه وظیفه خطیری در امر خلقت به عهده ی مردها گذاشته ...

دیروز دوقلو هایی به دنیا آمدند که همه به دیدینشان میرفتند و لذت میبردند ...یکی از خانومها میگفت :وقتی مادرشون ببینشون همه چی یادش میره ...

از خدا ممنونم که حداقل ما را آنقدر لطیف آفرید که به این زودی همه چی یادمان میرود و دلمان به خودمان خوش است...

 براستی چه تکریمی برای زنان و مادران انجام میشود جز انکه در روز مادر و زن به خود زحمت میدهیم و هدیه ای از سر عادت  برایشان تهیه میکنیم؟

 پیوشت: همکلاسیم هنوز به دعای خیرتون در این روزها نیاز داره ...هنوز بیهوشه ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 12:25 |