صحنه ی اول
همیشه دیدن همکلاسیهام برام لذت بخش بوده مخصوصا وقتی از همکلاسیهای دوران دبستانم باشه(نکته رو گرفتی 50 سالمه)
...
اینبار دوقلوها رو میبینم...البته یکی از قلها...
ازقبل میدونستم ازدواج کرده...حالش رو میپرسم ...چیز بدی نمیشنوم ...
از بقیه همکلاسیهام ازش میپرسم...اسم چند تا رو میگه که ازدواج کردن ...میگه: تو چی شوهر نکردی ...میگم: نه من جسارت و جرات شما رو ندارم ...هیچی نمیگه فقط میگه: منم جدا شدم
...
شوکه شدم با خودم میگم :دختر با خودت چی کار کردی که تو این سن هم ازدواج کردی هم طلاق گرفتی...همه ی انرژی که از دیدنش گرفتم یا این حرفش ازم میگیره...
صحنه ی دوم
اتفاقی یکی از همکلاسیهای خواهرم رو میبینم ...نشناختمش ...تا اینکه خودش اومد جلو و سلام کرد...
به مریم (خواهرم) میگم چقدر شکسته شده ...چرا این شکلی شده...میگه آخه طلاق گرفته ...از وقتی طلاق گرفته این طوری شده...
چرا آمار طلاقمون هر روز بیشتر میشه ؟پس کجان این همه کارشناس و مشاور و روانشناس که جوونها رو بیدار کنن ...کجاست قانونی که از منه دختر دفاع کنه ...کجاست مردی که بگه مسلمانه و احترامی که دین بهش گفته برای زن قائل باشه...
دیگه نمیخوام کسی از همکلاسیها یا دوستای قدیمم رو ببینم ...همون بهتر که نبینم وفکر کنم همشون مثل قدیم خوشبختن...
نمیگم اگه طلاق باشه و کسی طلاق بگیره نمیتونه خوشبخت باشه ...حرفم چیزه دیگه است...
+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت
23:33 |