تبليغاتX
تپش ثانیه ها - مهربونی از نگاه مرصاد

 

قراره  چند ساعتی پیش من باشه(مرصاد خواهرزاده ام،سه سال و نیم شه)...همین طور که داره بازی میکنه و من از نگاه کردن بهش و از صداقتی که تو وجودشه لذت میبرم میاد میگه: خاله جون میای پرچنگ بازی(خرچنگ بازی)؟...میگم خرچنگ بازی باز چه جوریه؟(کلا تخیل فوق العاده قویه ی داره) میگه: مثلا این(انگشتای دستشو با فاصله میزاره رو میز و کف دستش و میاره بالاتر ) پرچنگه! میاد دست تورو بخوره.. میگم باشه ...

دو تا دستش رو به همین حالت در میاره و مثلا میاد طرف دست من که به من حمله کنن...منم یکم ادا در میارم که مثلا دستم درد گرفته...بعد میبینم که داره هی انگشتای دستشو میزنه به هم، میگم داری چی کار میکنی ؟ میگه: یه خرچنگ مهربون اومده داره این خرچنگارو از روی دستو میگیره و می کششون تا دیگه به تو حمله نکنن الانم میاد دستتو میبوسه تا خوب شه!...

+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 14:23 |