دیدن امیرحسین
نزدیک به دو ماه بود که ندیده بودیمش...وقتی زنگ در رو میزنیم از پنجره صداش (امیرحسین، دوسال و نیمشه)میاد که میگه آخ جوووون، از لای ندره ها نگاه میکنه میگه بفلما(بفرما)...شادی خاصی تو وجودشه انگاری با همه سن کمش بهتر از همه معنی دور بودن و می فهمه ...از بس که ذوق کرده همه اسباب بازی هاشو میاره به ما نشون میده... به من میگه حالا که امشب اومدی خونمون این ماشین و میدم به تو
...بعد خواهرم اسم خودش و منو بهش یاد میده و تا آخر به خواهرم میگه تو منایی(مینا) ، اون میوبه(محبوبه)
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:18 توسط محبوبه
|
نه هست هاي ما